داستان سجل
ماجرای پر خاطره و شنیدنی «نام» های قدیمی مادر بزرگ و پدربزرگهایمان
علوی
صدای پدربزرگ هنوز در گوشش است. آن روز را همه به خاطر دارند، روزی که نوزاد کوچک و دوست داشتنی پس از سال ها انتظار همه فامیل پا در جهان هستی گذاشت و صدای خنده و قهقهه به خانه جانی تازه بخشید و رنگ شادی روی در و دیوار خانه پاشید. پدربزرگ و مادربزرگ تسبیح به دست پشت در اتاق دعا می کردند، یک چشم شان اشک بود و چشم دیگرشان امید. با شنیدن صدای گریه نوزاد، اشک شوق از چشم های شان جاری شد. پدر بزرگ بی معطلی ساعت به دنیا آمدن نوزاد و روز و تاریخ آن را پشت قرآن بزرگی که جلد قدیمی داشت، نوشت و او را «محمد» نامید.
آن روزها خبری از شناسنامه و کارت ملی هوشمند نبود؛ هر کودکی که به دنیا می آمد، تنها سند مکتوب از زمان دقیق به دنیا آمدنش، همین نوشتن تاریخ تولد در کتاب ها بود که بزرگ ترها به یادگار میگذاشتند.سال ها روال همین بود تا زمانی که راه اندازی اداره ثبت سجل در کشور در سال 1297 به تصویب رسید و ادارهای به نام سجل احوال در وزارت داخله وقت به وجود آمد. بعد از تشکیل این اداره، اولین شناسنامه با شماره یک در بخش 2 تهران در تاریخ 3دی 1297 هجری شمسی به نام فاطمه ایرانی صادر و از آن پس اداره سجل زیر نظر شهرداری های کشور تشکیل شد. البته بماند که پس از تشکیل این اداره هم به گفته ریش سفیدان برخی خانواده ها مقید نبودند که بلافاصله بعد از به دنیا آمدن فرزندشان به دنبال تهیه سجل باشند و برخی ها پس از چند سال برای تهیه آن اقدام می کردند و به همین دلیل نیز تاریخ تولد برخی افراد قدیمی چندان درست نیست و حتی برخی نیز زمانی که فرزند خردسال شان فوت می شد، شناسنامه او را برای فرزند بعدی خود نگه می داشتند.یکی از شهروندان قدیمی در این باره اظهارمی کند: در زمان های قدیم ماموران سجل در ساعت های اداری در خانه ها را می کوبیدند و با پرسش از رئیس خانواده، اوراق را پر می کردند، هر چند اغلب خانواده ها در منازل خود را به روی ماموران سجل نمی گشودند.
«شیخ زاده» ادامه می دهد: زمانی که نوزادی به دنیا می آمد نام او را در حاشیه کتاب های مختلف به خصوص قرآن می نوشتند. زمانی که فردی هم از دنیا می رفت، فقط تاریخ وفات و نامش را روی سنگ قبرش حک می کردند. وی می گوید: آن موقع هر خانواده ای بسته به فعالیت و حرفه ای که داشت برای خود نام خانوادگی انتخاب می کرد؛ به عنوان مثال اگر فردی خیاط بود و اجدادش نیز به همین حرفه مشغول بودند فامیلی خود را «خیاط زاده»، «خیاط پور» و مانند این ها انتخاب می کرد.
شهروندی دیگر هم بیان می کند: در زمان های قدیم سجل برای ثبت ولادت یا وفات وجود نداشت و هر خانواده ای به تناسب و فراخور سواد و فرهنگ خود هنگام به دنیا آمدن فرزندان شان نام آن ها را انتخاب و این نام ها را در جایی ثبت می کردند، اگر هم بی سواد بودند از فردی می خواستند پشت جلد قرآن تاریخ ولادت را برای شان ثبت کند و در این بین برخی ها اهمیتی به این کار نمی دادند و ثبت دقیق تاریخ ولادت برای شان اهمیت چندانی نداشت. «یزدانی» می گوید: آن موقع بیشتر بزرگ ترهای فامیل برای نوزادان تازه به دنیا آمده نام انتخاب می کردند و این نام بیشتر از اسامی ائمه اطهار(ع) یا بزرگان خانواده که فوت شده بودند، انتخاب و بعد در حاشیه قرآن نوشته می شد. وی ادامه می دهد: زمانی که اداره سجل تشکیل شد برخی خانواده ها با رغبت زیادی به منظور گرفتن سجل برای فرزندان خود اقدام کردند اما در این بین افراد زیادی هم بودند که از ثبت این کار در مراکز دولتی آگاهی نداشتند و حاضر نبودند به راحتی اطلاعات خانوادگی خود را در اختیار آن ها بگذارند.
شهروندی که پدرش مامور سجل بود، می گوید: پدرم برای ثبت ولادت ها و وفات ها به نقاط دور افتاده و صعب العبور با خودروهایی مانند لندرور می رفت و در خانه کدخدای روستا اقامت می کرد و کدخدا در مسجد اعلام می کرد که مامور سجل آمده است و هر فردی که برای فرزندش سجل تهیه نکرده است به مسجد مراجعه کند.
وی می افزاید: پدرم چند روز در روستاهای محل ماموریت خود اقامت می کرد و پس از آن که ولادت ها و وفات ها را ثبت می کرد، برمی گشت و زمانی که می آمد کیف بزرگی همراه خود داشت که پر از شناسنامه، فرم های مخصوص، استمپ و مهر و آن چه را که لازم بود در فرم ها بنویسد، در خانه می نوشت و به اداره تحویل می داد.
این شهروند خاطرنشان می کند: آن زمان برخی مردم داوطلبانه برای گرفتن سجل اقدام نمی کردند، فرصت آن را نداشتند یا در مناطق روستایی و مرزی زندگی می کردند و آن قدر برای شان اهمیت نداشت که برای گرفتن سجل به شهر بیایند و متحمل زحمت و هزینه فراوان شوند از این رو ماموران سجل طبق حوزه های انتخابیه تعریف شده خود به مناطق مشخصی می رفتند و احوال مردم آن دیار را ثبت و ضبط می کردند.
وی خاطرنشان می کند: حتی یک بار من و مادرم نیز همراه با خواهر و برادرهایم با پدرم به منطقه ایوب رفتیم تا در آن جا اقامت کنیم و طی این مدت پدرم برای اهالی آن جا سجل تهیه کند اما آن زمان جاده دسترسی به ایوب وضعیت بدی داشت و به دلیل آن که فصل زمستان و برف سنگینی هم باریده بود به ناچار چندین ساعت در حاشیه جاده در خودرو ماندیم و سرمای شدیدی را احساس کردیم تا این که چند نفر از اهالی برای کمک آمدند.
وی بیان می کند: آن موقع وسیله رفت و آمد در دسترس نبود و ماموران یادداشت احوال با زحمت فراوان خود را به مناطق مختلف و دور افتاده می رساندند.
وی می گوید: پدرم سعی می کرد در هر بار رفتن خود به مناطق دورافتاده همه امور مربوط به ثبت و ضبط و تاریخ دقیق ولادت ها و وفات ها را ثبت کند، در این مدت آن هایی که شناسنامه شان به تعویض نیاز داشت یا می خواستند شناسنامه شان را عکس دار کنند آن را به ماموران می دادند و آن ها شناسنامه را به اداره می بردند و کارهای مربوط را انجام می دادند و در نوبت بعدی آن را تحویل می دادند.
وی می گوید: از پدرم بارها شنیده بودم که در مناطق دورافتاده بیشتر اهالی اسامی فرزندان خود را در هنگام ثبت سجل به گویش محلی و بومی انتخاب می کردند که تلفظ آن برای عامه مردم سخت بود، برخی ها اصرار بر این داشتند که حتماً همان نام را بگذارند که برگرفته از نام بزرگان شان بود و برخی هم با توضیحاتی که ماموران سجل می دادند، قانع می شدند و نام دیگری را انتخاب می کردند زیرا برخی نام ها حاکی از صفت های چندان مناسبی نبود و به همین دلیل راهنمایی می شدند تا نامی را انتخاب کنند که فرزندشان در آینده به آن افتخار کند.